علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

بازم تاخیر....

سلام فسقلی من...   مامانی ببخش که بازم بین پستاموت فاصله افتاده آخه لپ تاپم مشکل داره چند بار اومدم مطلب نوشتم ولی همین که خواستم  ارسال کنم لپ تاپ هنگ کرده اتفاقاتی که تواین مدت افتاده.... پسرم دو تا دیگه دندون از بالا درآورده ... چند روزی رفتیم شهرستان که خیلی بهمون خوش گذشت... جیگری دیگه چیزی از روزهای آخرسال نمونده همه خودشونو واسه بهار آماده می کنن که برن پیشوازش باخونه تکونی لباس نو خریدن و...   پسر منم این مدلی تو کارهای خونه کمک می کنه اینم به عکس پسرم روزی که تیم محبوب تبریز با العمارات بازی داشت و 3بر1 برد و   باعث شادی  همه شد  ...
13 اسفند 1391

علی جونم عاشق پارک...

سلام چراغ خونم ... نفسم امروز هم  هوا آفتابی بود آخه همچین هوایی تو این موقع از سال تو تبریز نادره هرسال از سرما نمی شد پا از خونه بیرون گذاشت ... یه چیزی رو یادم رفته بود برات بگم اینکه درست جلوی خونه جدیدمون پارکه ولی وقت نکرده بودم ببرمت بازی کنی امروز که داشتیم می رفتیم خونه مادر جون رفتیم پارک یعنی خودت مستقیم دویدی پیش بچه هایی که بازی می کردن قربون پسرم بشم چه ذوقی کرده بودی دنبال بچه هایی که یه خورده هم بزرگ تر از تو بودن می دویدی و جیغ میزدی یه خورده بازی کردی ولی زودی رفتیم چون بابایی منتظرمون بود ولی قول میدم هوا خوب بود حتما ببرمت بازی کنی آخه منم شادی تورو می بینم انرژی می گیرم هستی من...
23 بهمن 1391

علی اصغر شیطون.....

سلام فسقلی من.... علی جونم تو این پست فقط می خوام از شیطونیات بگم که یه وقتی خودتم دیدی کیف کنی... گلم این روزا اسمت تغیر کرده و به جای علی جون شده دست نزن می افتی خطرناکه جیزه   ولی کیه که گوش بده... مثلا.... با م ها رت از میز بالا میری.... روی میز ماشین بازی می کتی ... یه سری به ظرف آجیل می زنی و به قول خودت نام نام می خوری .... و در آخر بدون شرح... پسملی من به جای این که با این ماشین های خوشگل بازی کنه ... با در بخاری بازی می کنه و کلی هم کیف می کنه... و اینجا هم که می بینی شتر با بارش گم میشه یه روزی میز آرایش مامان بود ولی الام مکان بازی این ورو...
22 بهمن 1391

بازی وبلاگی...

سلام ماهم توسط دوست خوبمون مامان سویل وآراز جون به این بازی دعوت شدیم..... من وبلاگمو دوست دارم چون می تونم خاطرات به یاد موندنی پسرم رو ثبت کنم... من وبلاگمو دوست دارم چون ازاین طریق با دوستهای خوبی آشنا شدم که امید وارم این دوستی ادامه داشته باشه تا زمانی که کوچولوهای خوبمون بزرگ بشن وخودشون ادامه بدن.... قانون بازی سه تفر از دوستانتو دعوت کنین.... 1_آرال خان 2_مهدیار جون 3_امیر مهدی جون ...
19 بهمن 1391

پسرم عاشق آهنگ...

سلام جوجو...... مامانی این روزا کارمون شده آهنگ گوش کردن عاشق آهنگ گانگنام استایل شدی غیر ممکنه صدای این آهنگ و بشنوی و مثل اون آقا نانای نکنی یعنی دستاتو روی هم میزاری و شروع به رقصیدن می کنی پسر خودم هم بااین رقصش تو فامیل مشهور شده ... البته اینم بگم آهنگ های پرشین تون و آهنگ هایی هم که عمه مهدیه برات ظبط و دانلود کرده جای خود داره که عاشق تک تکشونی و بیشتر وقت ها بااین آهنگ ها می خوابی ... حتما یه فیلمی میگیرم تا خودتم وقتی دیدی کیف کنی قربون پسر هنرمندم بشم...  ...
19 بهمن 1391

بعد از مدتی تاخیر....

سلام یکی یدونه ام ..... مامانی ببخش بازم بین پستهامون فاصله افتاد آخه قراره پس فردا اسباب کشی کنیم و مامانی امروز کارهاشو تموم کرده و یه فرصتی پیدا کرذه یه سری بیاد هم خاطرات این چند روز پسملی خوشگلش رو بنویسه وهم یه سری به دوستاش بزنه آخه کوچولو ها این قدر نازن که چند روزی نمی بینیم دلمون واسشون تنگ می شه... مامان جون اول از شیطونیات بگم که گاهی مامانی دست از کار می کشید و نفسشو بوسه بارون می کرد گاهی وقت هم می خواست بشینه گریه کنه  یه نمونه اینکه مامان وسایل رو میچینه تو قوطی میره چسب بیاره که بسته بندی کنه میاد میبینه همه وسایلا پخش زمینه وباید دوباره...... بریم سراغ خبرهای خوب.... هفته  پیش تولد مادر جون بود ی...
27 دی 1391

سالگرد نامزدی مامان و بابا....

سلام فندقم... مامانی امروز پنجمین سالگرد نامزدی  مامان و باباست و دومین سالی که ما خوشبخت تر از سالهای قبلیم چون تو پیشمون هستی و به زندگیمون روشنایی دادی... همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برایم به ارمغان آور خوب  من برا ی توصیف مهربانی‌هایت واژه‌ها  یاری نمی‌دهند چرا که تو خود قاموس مهربانی هستی و من خوشحالم که سالی دیگر بر عمر زندگی مشترکمان افزوده شد. ...
26 دی 1391